تبليغاتX
کودکی های من
کودکی های من
سلام بر همه ی طرفداران وبلاگم !

امروز اولین روزیه که من روزه گرفتم . { روزه ی کامل }

سحر چلو گوشت خوردم جاتون خالی + پرتقال که تشنه ام نشود .

بعدش هم با بابایی جونم رفتیم مسجد برا نماز صبح .

امیدوارم که امسال بتونم همه ی روزه ها مو بگیرم .

مامانی هم که هی هر روز میره مدرسه و ما تا ظهر بدون مامانیم

هنوزم برا مدرسه ام لباس مدرسه نخریدم

راستی

چند روز پیش هم رفتیم پارک بادی . خیلی خوشششششششش گذشت .


نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم مرداد 1388 توسط الهام

www.pitlord.blogfa.com


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط الهام

امروز تولد منه

بفرمایین شیرینی :

مامانم میگن امروز ساعت ۶ عصر جشن میگیریم یه جشن چهار نفره !


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط الهام
سلام

امروز رفته بودیم اردو . اگه گفتین کجا ؟!؟!

شرکت بابام برا بازدید

اول ما را سوار اتوبوس کردن . خیلی راه رفتیم تا به شاهین شهر رسیدیم . اونجا که رسیدیم وایسادیم تا بچه های شاهیم شهر هم بیان . اونا اومدن و در راه اومدن به ما می گفتن : بچه هااااااااااای اصفهااااااااان سلااااااااااااااااااام ....

بعد جمع شدیم و آماده شدیم برای برنامه . راستی بابای من تو شرکت هواپیماسازی کار می کنه .

اونها دو تا هواپیمای کنترلی کوچک را برای ما به پرواز در آوردند . آن دو هواپیمای کوچک ویراژهای قشنگی در هوا می دادن . خیلیییییی جالب بود .

بعد از ما پذیرایی کردن . جاتون خالی

حالا نوبت هواپیمای بزرگ بود . رفتیم داخلش . یه خلبان برای ما به پرواز درآوردن هواپیما را توضیح داد . داخل هواپیما دو ردیف صندلی های دو نفری بود . راستی هواپیما نسبت به اون هواپیماهایی که تا حالا دیده بودم کوچیک تر بود .

بعد صف گرفتیم و به طرف اتوبوسهامون حرکت کردیم .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 توسط الهام
من مامانم را زدم او گفت : اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ اِ  چرا میزنی ؟؟؟؟؟؟

گفتم : من نبودم دستم بود

تقصیر آستینم بود آستینم مال کتم بود

 کتم مال بابام بود بابام مال تهران بود 

تهران مال ایران بود ایران مال خدا بود خدا مال خودش بود

بعدش مامانم خندید


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط الهام
سلام

این هم یکی از داستانهام  :

درزمان های قدیم زن وشوهری در جنگل زندگی می کردندکه آرزو داشتند میوه ای بخورندکه تمام آرزو های خود برآورده شود . روزی آ ن هاتصمیم  گرفتند به جنگلی غیر از جنگل خود بروند تا میوه ی مورد نیا زخود را پیدا کنند .

آن ها آن قدرگشتند ولی چیزی پیدا نکردند  . زن گفت :بهتر است به دم خا نه ی هم سایه ی خودخانم دانشمند برویم  . او چون دانشمند است خیلی چیز ها می داند وآن میوه را پیدا میکند .مرد با حرف خانمش موافقط کرد و دم  خانه ی خانم دانشمند رفت .مرد جریا ن آن میوه رابرای خانم دانشمند تعریف کرد .خانم دانشمند گفت : من آدرس این میوه را به شما می دهم .

مرد با خوش حالی از خانم دانشمندتشکر کرد وگفت: خانم دانشمند من برای جبران کاری که شماکردید مقداری از آن میوه را به شما می دهم . خانم دانشمند خش حال شد وازمرد با ادای تشکر خدا حافظی کرد .

وقتی مرد به خانه برگشت ماجرای میوه را برای خانمش تعریف کرد وگفت که آ ن میوه در قله ی کوه است !!!!! زنش گفت : خیلی خوب است . پس بهتر ا ست الآ ن تا دیر نشده برویم به قله ی کوه تا آن میوه را پیدا کنیم . اگر کسی بتواند آن  میوه را بخورد پادشاه خوبی می شود .هر دو به قله ی کوه رفتند و آ ن میوه را      پیدا کردند . زن گفت : من که نمی توانم پادشاه شوم !!! پس من ملکه می شوم و تو پادشاه شو .

 مرد گفت : زن ملکه ومرد  پادشاه .  زن معنی حرف شوهرش را  فهمید و هر دو آن میوه را  بر داشتند و سه نصف کردند .یکی برای خود مرد . یکی برای خود زن . و یکی هم برای خانم دانشمند . آنها خوشحال بودند . و مردم در راه به آن زن و مرد احترام می گذاشتند . آنها روزی صاحب یک دختر شدند و اسم آن دختر را فرزانه گذاشتند . و زندگی خوب و را حتی را در کنار آن دختر گذارند .  

 

 

 

حالا بعدا به مامانم میگم عکس هم بذاره .


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم تیر 1388 توسط الهام
امروز اولین روز کلاس تابستانی من بود .

بگذارید از اول آن روز برایتان تعریف کنم : خب اول سوار سرویس شدم و به کلاس رفتم . دو ساعت جشن افتتاحیه بود . جشن خیلی خوش گذشت . تازه مسابقه هم داشت .

بعد از جشن به کلاس خوشنویسی رفتم . معلم به ما یاد دادند که حرف (و) و ( ف) نباید تو خالی باشد و باید آن را پر کنیم . همچنین حرف ( آ ) را هم یاد دادند . آخرهای کلاس به ما خوراکی دادند : کیک و ساندیس .زنگ خورد و به حیاط رفتیم .و شیطنت کردیم .

زنگ بعد کلاس زبان داشتیم . معلم ما حرف آ را یاد داد هم بزرگ و هم کوچک . هر دو معلم به ما گفتند که دفتر دو خط بیاوریم .

خلاصه دیروز خیلی به ما خوش گذشت و چند تایی هم دوست پیدا کردم .

 خدانگهدار

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط الهام
Blog Skin